تبلیغات
دختر آفتاب - تنهایی...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

لیلای مجنون این شبها باید عادت دهد خود را به درد...به رفتن...به ت ن ه ا ی ی...



با آسمان قسمت بکن بال وپرت را

بردار از روی زمین چشم ترت را

این تکه های گمشده راز رشیدی ست

یعنی تصور کن علی اکبرت را

شیون مکن لیلای مجنون،این بیابان

باید بنوشد خون پاک همسرت را

گهواره را آرام تر از خود رها کن

تا نشکند بغضی گلوی اصغرت را

آتش توان سوختن اینجا ندارد

باید بریزی بر تنش خاکسترت را

با ناله های العطش برخیز لیلا

باید ببندی کوله بار آخرت را

فردا که سهم عاشقان را داد زهرا

بالا بیاور از میان خون سرت را

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت 01:18 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت