تبلیغات
دختر آفتاب - فریاد سکوت ...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

کاش چشمِ بسته‌ام می دید یک دم روی تو

می کشیدش بر رخِ خونم خم گیسوی تو


یادم آمد در وداع آخرینم با تو عشق


دل ربود از من کمانی گوشه ی ابروی تو


یا حسین جان من غریبِ کوفه و تو در کجا


می رسد اینک مشامم آن شمیمِ بوی تو


هر کجا هستی میا نزدیک تر مولای من


کینه ها بسیار دارد دشمن بد خوی تو


کوی من این شهر دشمن خیز اما دیده ام


می شود کرب و بلا صحرای خون و کوی تو



نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت 03:30 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت