تبلیغات
دختر آفتاب - هر کاری شخصیت و فرهنگ طرفو نشون میده...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

... کلی خودمو خوشمل موشمل کردم  عطرم خالی کردم رو خودمو زدم بیرون...

تا پامو گذاشتم بیرون دیدم ااااااااااااااااااا چقد کوچمون کثیفه بابا مگه این شهرداری نمیاد تمیس کنه...

کلی به شهرداری فش و بد و بیراه گفتمو به راحم ادامه دادم...

همینجور داشتم میرفتم که یه ماشینه از یه گودالی که توش آب جمع شده بود با سرعت رفت و آب پاشید به سر و لباسم...

دوباره کلی به شهرداری بد و بیاره گفتم...

دوباره دویدمو دویدم به یک جوبی رسیدم... دیدم چقد کثیفه خودمو توش ندیدم(معنی:ینی زلال نبود تا بشه خودتو توش ببینی)...

توش پر بطریو زباله بود ...

وااااااااای که چقدم بو گند میداد...

سریع از اونجا دور شدم با اون لباسای کثیف حالم داشت بد میشد...

تو کوچه خیابونا پر زباله بود همه جارو بو تعفن برداشته بود ...

همه آشغال میریختن زمین...

آخه آدم چقد میتونه بی فرهنگ باشه ...

همشم حالا نمیشه گردن شهرداری انداخت که خودمونم باید یه کم مراعات کنیم دیگه ...

خوب کجا بودیم آره داشتم میگفتم رفتمو رفتمو رفتم تا.....

تا متوجه یه چیزی شدم...

آشغالا داشتن دونبالم میومدن باورتون میشه...

هر چی من تند تر میرفتم اونام سریع تر میومدن...

دیگه داشت گریم میگرفت ...

داشتم میدوییدم اونام پشتم...

خیییییییییییییییلی ترسیده بودم ...

از ته دلم جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ کشیدم که یهو

.

.

.

.

.

یهو از خواب پریدم...



 


نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1390 ساعت 02:26 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت