تبلیغات
دختر آفتاب - افکار زیبای حسن بیاتانی...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

مانده ام در دل این تیره شب یلدایی

شکوه از عشق کنم یا گله از تنهایی

جان بود شمع شب هجر و رود رو به تمام

آه اگر از پی این شب نرسد فردایی

دلم از ظلمت اوباش جهان سوز گرفت

از خدا می طلبم دولت مه سیمایی

فارغ از همهمه ی مبهم این شهر شلوغ

گوش دارم که برد هوش مرا آوایی

می رسد ناله ی غربت ز سکوتت به وضوح

کرده خاموشی تو در دل ما غوغایی

بی کسی را به غلط خوانده بشر آزادی

هذیان گو شده بس در تب بی مولایی

با طلوعی که به دلها تو قدم بگذاری

وای از آن دل که برای تو ندارد جایی...


نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 11:50 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت