تبلیغات
دختر آفتاب - خدا جون تو من را میفهمی ... تو افکارم را میدانی ... تو تنها همراه من بودی...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

چقد سخته یکی همیشه و همیشه به فکرت بوده باشه ولی تو هرگز نفهمی و حضورشو حس نکنی و در مشکلات همیشه کمکت کنه ولی تو  ندونی ...

چقد سخته هیچکس نفهمه که تو چند شخصیتی هستی...

چقد سخته که هر کی تورو با یک شخصیتت میشناسه و اگه یه موقع با یه شخصیت دیگه باهاش رفتار کنی ازت انتظار نداشته باشه...

چقد سخته که بقیه نفهمن که تو چقدر دوسشون داری ...

چقد سخته که بارون بیاد و تو به چشمت نعمتاشو ببینی و نتونی ازش تشکر کنی...

چقد سخته که بقیه درکت نکنن...

چقدر سخته که نفهمن تو چی میخواستی ازشون و اونا چیکار کردن...

چقد سخته که هیچکی افکار خط خطیت رو نفهمه...

چقد سخته که حرفتو به منظور دیگه برداشت کنن و تو حوصله توضیح دادن نداشته باشی...

چقد سخته که آفتاب پشت ابر باشه و تو اونقادر دلت بگیره که...و دیگران فکر کنن از دست اونا ناراحتی یا عاشق شدی...

چقدر سخته که خدا اونقدر تورو فهمیده آفریده باشه که از دیدن بعضیا عذاب بکشی...

چقدر سخته که نتونی افکار خط خطیتو بیان کنی و به زبون بیاری...

چقدر سخته که هیچکس نفهمه که تو چی بودی و اونا چی فکر میکردن...

چقدر سخته که از بی سوالی سوالای چرت بپرسی و دیگران فکر کنن که تو هنوز بچه ای که جواب این سوالارو نمیدونی و نمیفهمن که ایننا بهونس تا بتونی از تجربشون استفاده کنی...

چقد سخته که دلت بخواد تو هوای آفتابی بارون باید ولی هرگز نمیشه...

 چقد سخته بفهمی میدونی و نمیتونی کاری کنی صدات به جایی نرسه نتونی افکارتو به زبون بیاری نتونی قدر دانسته هات عمل کنی...


نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت 01:05 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت