تبلیغات
دختر آفتاب - خداوندا نشانش از که پرسم...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

برای درد غربت گریه خوب است...

دل من گریه کن تننگ غروب است...

نشانش را خدایا از که پرسم

که آن گمگشته علام الغیوب است

خدارا با که گویم این شکایت

که این دل تنگ فتاح القلوب است

فقط عشق نگار ما گنه نیست

که این معشوق غفار الذنوب است

نمودم با طبیبی زخم هجران

برایش گفت آغوش تو خوب است

بیا که طبق حکم مفتی عشق

وصال یار در حد وجوب است

مکن عیب من از رسوایی اشک

که چشم دوست ستارالعیوب است...


نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 10:27 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت