تبلیغات
دختر آفتاب - شعر نقش های گرافیست کوچولو
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

قلم گرفته در کف و ز سینه آه می کشم

شب جدایی تو را بدون ماه می کشم

کمی درنگ می کنم به یاد طرح روی تو

دوباره نقش می زنم دوباره آه می کشم

شبیه کوه می کشم غم فراق را به دل

و در هوای دیدنت پری ز کاه می کشم

میان جنگلی قشنگ روی تپه ای بلند

شمای خانه ی تو را بدون راه می کشم

سوال می کنم ز خود چگونه بی تو زنده ام

و در میان سینه ام دلی سیاه می کشم

قلم ز اشک شویم و به خون دیده می برم

و طرح چشم خونی تو در پگاه می کشم

به روزگار هجر تو به جای دل میان برف

پرنده ای شکسته بال و بی پناه می کشم

میان شهر بی کسی امید دیدن تو را

به رنگ آه کشته های بی گناه می کشم

به جست و جوت جاده ای ز شهر می کشم به کوه

و راه خانه را به عمد اشتباه می کشم

دو چشم خویس می کشم که مانده رو به آسمان

برای عشق خود به تو دو تن گواه می کشم

فضای شعر خویش را پر از غم تو می کنم

و آه سینه ی تو را برون ز چاه می کشم

به دیده نقش می زنم خیال یک نگاه تو

و تا ظهور اشک را بر آن نگاه می کشم


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت 07:23 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت