تبلیغات
دختر آفتاب - فریاد بارون
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

...رفتم حیاط دیدم داره بارون می یاد ...اولش احساس خوبی داشتم ولی بعدش تو فکر فرو رفتم و احساس شرمندگی کردم... چرا؟؟؟

دیدم داره از آسمون قطره هایی می یاد که ما بهش می گیم بارون ...یه چند روزی می شد که باغچه حیاطمونو آب نداده بودیم...چقدر زیبا شده بودن زیر بارون انگار اونام خوشحال بودن...

اگه ما هم گل و درختای باغچمونو فراموش کنیم خدا فراموش نمی کنه...

یاد گناهام افتادم یاد کارای کوچیک و بزرگی که انجام داده بودم بعد دوباره به قطره های بارون نگاه کردم ...

چقدر احساس شرمندگی داشتم...

من اینجور با خدا رفتار کردم اونوقت خدا... خدا برکتشو داشت رو سر من میبارید بدون منت...

ما وقتی دو رکعت نماز می خونیم چقد منت میذاروم که چی ما نماز خوندیم...

آروم دستامو زیر بارون گرفتم دیدم برکت خدا رو دستام میباره و من...

و من شرمنده از این همه گناه...

راستی گناه کردن راحت تره یا توبه کردن...

و چقدر توبه برایم سخت بود...


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت 11:19 ق.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت