تبلیغات
دختر آفتاب - و مرگی که در همین نزدیکیست...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

...رفته بود جلو آیینه و داشت خودشو رنگ آمیزی میکرد . بعد روشو به من کرد و با یه لحن لوسی بهم گفت زکیه من خوشگلم؟منم یه نیگاهی به چشمای درشت و لبای برجستش کردمو گفتم آره خاله جون خوشملی...

واقعانم خوشگل بود...همش به این فکر میکرد که چی بخره چی نخره جلو کسی چیزی کم نیاره یا خودشو اندامشو لاغر کنه...

تازه یه خونه خریده بود تو بالا شهر میخواست همه ی وسایلاشم نو کنه بره اونجا...

چند سالی میشد که زحمتشو کشیده بود و همش از مدل وسایلای خونش و این جیگیل ویگیلیا حرف میزد...

...تقریبا نیمه شب بود که یهو بهمون زنگ زدنو گفتن خالم تو بیمارستانه انگار مرگ مغزی کرده...

وقتی رفتیم خونش بچه هاشو که خونه همسایشون بودن بیاریم پسرشو دختر نه سالش همچین بالا پایین میپریدنو همش میگفتن ما مامانمونو میخوایم چی شد یهو چه بلایی سرش اومد ...خاله ی من که همون روز مهمون داشت غذاش هنوز رو گاز بود همه ی لباسارو شسته بود... تازه چقدم پول داده بود و موهای بلندشو رنگ کرده بود...

رفتیم بیمارستان دیدیم به همه اومدن مگه اینکه آدم بخواد بمیره بقیه بیان دیدنش...

همه گریه میکردنو ناراحت بودن ...رفتم بالا سرش دیدم موهای طلایی و بلندشو زدن خیلی دلم آتیش گرفت...

زنگ زدیم به یه دکتر متخصص گفت حتی اگه خارجم ببرینش خوب نمیشه...

وقت ملاقات شد همگی رفتیم پشت پنجرش تا نیگاش کنیم که دیدیم پردشو کنار نزدن...

رفتم به پرستار گفتم که پرستار شوهرشو صدا کرد و آروم بهش گفت بهتون تسلیت میگم...وااااااااااااای

هممممممممممه چی تموم شد به همین راحتی ...

پشت سر جنازه همه در حرکت بودن... آروم گذاشتنش تو قبر من فقط جیغ میکشیدم میخواستم برای آخرین بار صورت خوشگلشو ببینم...نگام به چشمای بستش افتاد به پارچه سفیدی که توش بود...به گودی قبر ...به تاریکیش...به خاکایی که آروم روش میریختن...دوست نداشتم خاکش کنن...

یهو یاد چیزایی افتادم که از دست داد...زیباییش چی شد ...اموالش چی شد...آرزوهایی که داشت چی شد...

تو اون لحظه دوست داشتم با تمام وجوووووووووودم خدارو صدا بزنم...مثل دیوونه ها شده بودم...

راستی میدونستید که وقتی آدم میمیره بو جنازش از لاشه ی یه سگ هم بد بو تره ...

همه ی اینا رفت ... زیبایی پولش خونوادش آرزوهاش همه و همه هیچی براش نموند و به دادش نرسید...

تنها چیز اعمالش بود کارای خوب و بدی که انجام داده بود...

آهایی اونایی که میگید از کجا معلوم که آخرتیم باشه اونوقت عمرمونو به فلاکت گذروندیم ...

شما عمرتونو بی فایده گذروندید که همش به فکر لذت هر چه بیشتر به هر طریقی بودید یا اونایی که با عشق و امید به دیگران خدمت کردن ...

آهایی اونایی که میگید امام زمانی وجود نداره و ما الکی انتظار میکشیم اینم بدونید که اگه چیزی نباشه قلابیشم نیس مثل پول یا هر چی دیگه یا اونایی که تو طول تاریخ خودشونو خدا مینامیدن و میگن خدا وجود نداره که اگه بود ما میدیدیمش...مگه ما مهربونی ناراحتی روح و انرژی و خییییییییلی چیزارو میتونیم ببینیم؟؟؟

چیزی رو که با چشم نمیشه دید دلیل بر نبودن اون چیز نیست...

پس بیاید با دیده ی دل نگاه کنیم نه با دیده ی چشم...


نوشته شده در سه شنبه 3 آبان 1390 ساعت 03:01 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت