تبلیغات
دختر آفتاب - داستان یک روز من
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

...وقتی میخواستم دیگه خدا حافظی کنم و برم گفتش که تو هم میای؟با تعجب گفتم کجا ؟گفت دیدار رهبری دیگه...

گفتم آره کی میبرن ؟گفت فردا صبح.

گفتم اسم منم پس بنویس ...گفت جاها دیگه پر شده

وقتی این حرفو زد بغض تو گلوم پنجه زد و حتی نتونستم ازش خداحافظی کنم...

هی اشکامو پاک میکردم ...تازه رهبر از قم رفته بود ولی اون موقعی که رهبر اومده بود قم من ایران نبودم...

به زور خودمو نگه داشته بودم که یه وقت اشکام سرازیر نشه که یهو عکس رهبرو رو به روم دیدم ...

گفتم عیب نداره باشه هر چی خدا بخواد همون میشه شاید لیاقت ندارم...

و مثل ابر بهار اشکام سرازیر شد ...باز خودمو جمعو جور کردم...خاستم برم حرم حضرت معصومه یه سیر گریه کنم که یهو انگار پاهام به سمت خونه رفت...

نزدیک غروب بود که بهم زنگ زدنو گفتن یه جا پیدا شده اگه میای زود پولتو بیار...

به مامانم گفتم گفت آخه الان چطور میخوای بری باباتم نیست ...هر چی التماسش کردم قبول نکرد گفت بگو نه ...

خواستم بهش بگم نمیام که باز اشکام اجازه ی صحبت کردن بهم نداد...

با گریه رفتم تو اتاقمو خودمو رو تخت ولو کردم هی زار میزدم میگفتم عیب نداره هر چی خدا بخواد...میگفتم خدا جون هر چی تو بخوای همونه...

در همون حال و هوا بودم که خواهرم اومد تو اتاق و بهم گفت آبجی جون گریه نکن با هم قبول کردن بریم منم میام...

در انتظار اومدن رهبر بودیم ...پیش خودم میگفتم وقتی رهبر اومد اونقدر بلند تکبیر و شعار میدم که بدونه چقدر دوسش دارم...رهبر اومد و همه بلند شدن داد و بیداد تکبیر و شعار میدادن ولی من اشکام این اجازرو بهم نداد ...

فقط به صورت نورانیش نگاه میکردمو گریه میکردم ...باورم نمیشد...چقدر نورانی بود...چه سیمای زیبایی داشت...

 

 

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 08:51 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت