تبلیغات
دختر آفتاب - شرمنده ام گویم که مولای منی تو...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

امشب نشسته بر دلم غم ها ی عالم

بی تو گذشت امروز هم آقای عالم

امروز هم از تو خبر حتی نیامد

شب آمد و من ماندم و غم های عالم

تلخ است بر ما بی تو لذت های دنیا

زشت است بی تو زندگی زیبای عالم

تنهایی ما با تو تنها میشود پر

تنهای من تنها ترین تنهای عالم

دیردز چشمی از جهان خاموش میشد

در حسرت روشن ترین فردای عالم...

بیدار میمانم به امید تو هر شب

یک شب بیا در خوابم ای رویای عالم

شب ها که در یاد توام آید به گوشم

در علقمه محزون ترین آوای عالم

آنجا ز هرم یاد تو آتش بلند است

در سینه ی عطشان ترین سقای عالم

گویا ز بی تابی و غوغای دل اوست

این بی سر و سامانی و غوغای عالم

عالم ز آه مادرت پر دود گشته

برگرد زود ای یوسف زهرای عالم

شرمنده ام گویم که مولای منی تو

اینگونه پس می خوانمت مولای عالم

این سوزش اشک از فراق دیده ی توست

ای در نگاه گرم تو گرمای عالم...


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:01 ق.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت