تبلیغات
دختر آفتاب - دوش در لحن سکوتش غم جان کاهی داشت...
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

اگر آن یار نگاهی به دل ما میکرد

گره از کار فرو بسته ما وا میکرد

نفسش جان نه جهان زنده نماید ور نه

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

کاش آن عرش نشین پادشه لشکر جود

گذری از ره ما خاک نشین ها میکرد

یا نمیکرد مرا بلبل دیوانه ی خویش

یا دمی روی گل خویش هویدا میکرد

آنچه یک عمر سرودم ز غم و درد فراق

کاش میخواند و ورق میزد و امضا میکرد

میگذشت از من دل خفته شبی موکب عشق

او صدا میزد و دل شاید و اما میکرد

دوش در لحن سکوتش غم جان کاهی داشت

غربتش در دل ماتم زده غوغا میکرد...


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 10:51 ق.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت