تبلیغات
دختر آفتاب - خورشید من
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

گفتم این رسم وفا با من مهجور نبود
گفت این عشق تو با شکوه ی تو جور نبود

گفتمش کور شد این چشم جمال تو ندید
گفت می دید اگر چشم دلت کور نبود

گفتم افتاده ام از خواب و خوراک از پی تو
گفت کس در طی این مرحله مجبور نبود

گفتم آواره ی صحرا شده ام در طلبت
گفت اینقدر ره منزل ما دور نبود

گفتم ای یار مرنجان دل مارا ز فراق
گفت قدر دل من قلب تو رنجور نبود

گفتمش خانه ی دل منتظر مقدم توست
گفت هر بار که من آمده ام نور نبود

گفتم ای شاه شب و روز دعاگوی توام
گفت کی بنده دعا کرد که ماجور نبود؟

گفتم ای خسرو شیرین دهنان تلخ مگوی
گفت شعر تو بود لحن من اینجور نبود

گفتمش اشک ز شوریدگی از چشم افتاد
گفت در چشم نمی ماند چو پر شور نبود...


نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1390 ساعت 10:30 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت