تبلیغات
دختر آفتاب
دختر آفتاب

من آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم تمام من غفلت بود بیدار شدم به خواب دیدم خود را

آفتابا بس که پیدایی نمی دانم کجایی

دور از مایی و با مایی نمی دانم کجایی

من

.

.

.

دختر آفتاب


 


نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 06:18 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

شما را به خدا به یاد شهدا باشیم ...

کوله پشتی ها بر زمین مانده ...

خالیست اما آیا سنگینی آن را بر دوش حس نمیکنی ...  ؟؟؟!!!

 

قرنهاست زمین انتظار مردانی اینچنین را میکشد تا بیایند و کربلای ایران را عاشقانه بسازند و زمینه ساز ظهور باشند ...

 آن مردان آمدند و رفتند فقط من و تو جا ماندیم و از جریان چیزی نفهمیدیم ...

 آیا پس از سالها وقت آن نرسیده که به خود آییم ؟؟؟

 


نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 11:30 ق.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

امشب نشسته بر دلم غم ها ی عالم

بی تو گذشت امروز هم آقای عالم

امروز هم از تو خبر حتی نیامد

شب آمد و من ماندم و غم های عالم

تلخ است بر ما بی تو لذت های دنیا

زشت است بی تو زندگی زیبای عالم

تنهایی ما با تو تنها میشود پر

تنهای من تنها ترین تنهای عالم

دیردز چشمی از جهان خاموش میشد

در حسرت روشن ترین فردای عالم...

بیدار میمانم به امید تو هر شب

یک شب بیا در خوابم ای رویای عالم

شب ها که در یاد توام آید به گوشم

در علقمه محزون ترین آوای عالم

آنجا ز هرم یاد تو آتش بلند است

در سینه ی عطشان ترین سقای عالم

گویا ز بی تابی و غوغای دل اوست

این بی سر و سامانی و غوغای عالم

عالم ز آه مادرت پر دود گشته

برگرد زود ای یوسف زهرای عالم

شرمنده ام گویم که مولای منی تو

اینگونه پس می خوانمت مولای عالم

این سوزش اشک از فراق دیده ی توست

ای در نگاه گرم تو گرمای عالم...


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 11:01 ق.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

اگر آن یار نگاهی به دل ما میکرد

گره از کار فرو بسته ما وا میکرد

نفسش جان نه جهان زنده نماید ور نه

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

کاش آن عرش نشین پادشه لشکر جود

گذری از ره ما خاک نشین ها میکرد

یا نمیکرد مرا بلبل دیوانه ی خویش

یا دمی روی گل خویش هویدا میکرد

آنچه یک عمر سرودم ز غم و درد فراق

کاش میخواند و ورق میزد و امضا میکرد

میگذشت از من دل خفته شبی موکب عشق

او صدا میزد و دل شاید و اما میکرد

دوش در لحن سکوتش غم جان کاهی داشت

غربتش در دل ماتم زده غوغا میکرد...


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 10:51 ق.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

یار اگر در پی آزار و جفا هست که هست

همچنان طالب رویش دل ما هست که هست

شاه اگر در نظرش حال گدا نیست که نیست

دلربا باشد بی مهر و وفا هست که هست

کام ما را ز لبش با دگران داد که داد

لب ما تشنه آن آب بقا هست که هست

نگشود ار در این خانه به رویم نگشود

دست بر صحنه این صحن و سرا هست که هست

رد پایش چو ببینی به رهی نیست که نیست

حضرتش لیک ندانیم کجا هست که هست

درد من گر همه از نسخه او بود که بود

باز از آن نسخه صد امید شفا هست که هست

مرغ دل بال گشود و ز پی اش رفت که رفت

بام منزلگهش آن سوی فنا هست که هست

گر نداد از تو نشان باد صبا دوش نداد

عطر تو در نفس باد صبا هست که هست

طعنه گو عیب من سوخته دل گفت که گفت

به کسی چه دل تو با رقبا هست که هست

اشک را هجر تو انداخت ز هر چشم انداخت

باز در چشم ز هجران شما هست که هست...


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 10:35 ق.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

چو به بارگاه یاران برسی صبا خدا را
به امام ما فراوان برسان سلام ما را

برسانش از غریبان تو پیام آشنایی
که کسی نمیشناسد چو غریب آشنا را

خبر از شکسته بالان به طبیب خستگان ده
که ز خاک آستانش طلبم فقط شفا را

زده آه عاشقانت شرری در آسمان ها 
ز فراق میشمارم همه شب ستاره ها را

چه شود اگر بگویی به غلام خانه زادی
ز کجا نشانه جوید ره خانه ی شما را

دل ما به درگه تو به امید ها نشسته
تو نه آن شهی که هرگز نکند نظر گدا را

به جز از نگاه رویت به چه کار آیدم چشم؟
تو بگو که از که پرسم که نظر کنم کجا را؟

نه به ما رخی نماییی نه بگویی ام کجایی
چه کنم به دل نگیری تو گناه ما نگارا؟

تو اگر ز قلب سنگم دل بس شکسته داری
بنگر کنون به اشکم که شکسته سنگ خارا

به خلاف رو سیاهی شده مبتلایت این دل
چه کنند رو سیاهان دل تنگ مبتلا را

تو بیا که در دو عالم به خدا کسی نداند
که کجا و کی مروت که کجا و کی مدارا

سحرم به گوش آمد که اگرچه بی نشان است
تو ولی بگرد با اشک شب جمعه کربلا را


نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 02:49 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

زن زیـبایی بـه عـقـد مـرد زاهـد و مومنی در آمـد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه
ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت:
حـالا کـه بـه خـواسته های من توجه نمی کنی ، خود به کوچه و برزن می روم تا همـگان
بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی ، من زر و زیور می خواهم!
مـرد در خـانه را باز کـرد و رو به زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهـد! زن با نـابـاوری
از خانه خـارج شد ، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد. مرد خندان گفت: خوب! شهر چطور
بود؟ رفتـی؟ گشتـی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد. زن متعجب گفت: تو از کجا
مـی دانی؟ مـرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشـید! زن باز هـم
مـتعجـب گفـت: مـگر مـرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کـرد و گفـت: تمـام
عـمر سـعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کـودکی چـادر
زنی را کشیدم!


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 02:56 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

 
رسول خدا لشکری را برای جنگ فرستاده بود . هنگامی که آنان از جنگ برگشتند حضرت فرمود :
خوشا به حال مردمی که جهاد اصغر را به پایان رساندند و در مقابل آن جهاد اکبر باقی مانده است .
عرض کردند یا رسول الله جهاد اکبر چیست؟
فرمود جهاد با نفس...
ای شهان کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخره خرگوش نیست
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست
سهل شیری دان که صفها بشکنند
شیر آن را دان که خود را بشکنند
تا شود شیر خدا از عون او
وا رهد از نفس و از فرعون او

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر 1390 ساعت 03:24 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آنجا و از اینجا نیستیم
ما ز بی جاییم و بی جا میرویم
لا اله اندر پی الا الله است
همچو لا ما هم بالا می رویم
خوانده ای انا الیه راجعون؟
تا بدانی که کجاها می رویم؟


نوشته شده در شنبه 26 آذر 1390 ساعت 09:16 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |

فرزند آدمی را چه به غرور   آدمی که در ابتدا نطفه ای گندیده و در انتها لاشه ای بیش نیست.
نوشته شده در شنبه 26 آذر 1390 ساعت 09:15 ب.ظ توسط دختر آفتاب نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت